my essay

Monday, February 09, 2004

مسيحيان صهيونيست چگونه
‏می‏انديشند


موعود

شيطان بزرگ


 

ترجمه: الف-اصغری


پت رابرتسون:




(خدا جرج بوش را دوست دارد و اگر ما درمقابل خدا بايستيم، در گرداب آشفتگی خوا
هيم ‏افتاد)!!


اشاره:

آيا نومحافظه‏كاران آمريكا موافق صلح در فلسطين ‏اشغالی هستند؟

بايد دانست كه پاسخ اصلی به اين سوال يك »نه«بزرگ است. انديشه ‏های شيطانی تحريف‏گر
در دُنيای‏ مدرن ما كوشيده‏اند تا با ارائه يك »ايدئولوژی مجهول«و »تحريف شده«،
سازواره جهان را به نفع خود و برای‏ كسب قدرت و ثروت هر چه بيشتر و همچنين عطش‏
سيری ‏ناپذير برای حاكميت بر زمين، تغيير دهند.

»امر مقدس«، برای ايشان تنها ثروت و قدرت واراده قدرت است.

حرف از عدالت زدن و ظالمانه ‏ترين رفتارها را ازخود بروز دادن، يكی از نشانه ‏های
حاميان صهيونيزم ‏است. جالب است كه خداوند بارها در قرآن متذكرشده است كه برخی
اوليای بنی ‏اسراييل، پس ازتحريف كلام خدا، باز حرف از بنده برگزيده خدا بودن‏و
تفوق بر ساير اُمَّت‏ها زده‏اند. امروز نيز اين جريان، درهمراهی با ابرقدرتِ ظالم
جهان، پديدار شده است.

غيرمنطقی‏ترين و مهمل‏ترين حرف‏ها برای تحريف‏واقعيت‏ها، خصوصاً درباره فلسطين
اشغالی، از سوی‏اينان صادر می‏شود. جالب است كه گاه برای موجه‏جلوه دادن خود، طرحی
به نام »طرح صلح« ارائه‏می‏دهند، اما از سوی ديگر خود برای شكستن صلح‏اقدام
می‏كنند. شايد طرح صلح برای آرام كردن‏حركت‏های انتفاضه است تا سريع‏تر به اهداف
پليدخود برسند. اما تمام حركت‏های ايشان در جهت‏حملاتِ ظالمانه‏ای است كه فرزندان
فلسطين را درخاك و خون می‏نشاند.

به همين جهت، متن سخنرانی پَت رابرتسون،رييس كلوپ 700 آمريكا، با گرايش شديد
صهيونيستی‏و در واقع محل تجمع مسيحيان صهيونيست را برای‏آشنايی خوانندگان و جوانان
عزيز با سوداهای شيطانی‏اين گروه‏ها، كه اكنون در رأس قدرت هستند - درآمريكا -
تقديم می‏كنيم.



خانم‏ها و آقايان! اسراييل پايتخت معنوی جهان‏است. اين همان چيزی است كه خدا در عهد
قديم ازآن به »مركز زمين« ياد می‏كند. چرا همه ملت‏ها خيلی به‏اسراييل می‏پردازند؟
به شما خواهم گفت؛ چرا، زيرااسراييل پُستِ ديده‏بانی خداست و بايد باشد)!(، به‏يك
معنا، اگر نقشه‏های او ]خدا[ توسط انسان‏هاتخريب شود، چشمان سياهی در برابرش هستند
و اوبه مردم اجازه نخواهد داد تا نقشه‏هايش را خنثی كنند.

هنگامی كه به نقشه نگاه كنيد، منطقه مشهور به‏كرانه غربی را می‏بينيد. اين همان
چيزی است كه‏فلسطينی‏ها آن را می‏خواهند. پايين سمت دريای‏مديترانه، غزه قرار دارد.
كشيدن يك خط ارتباطی بين‏اين دو از ميان اسراييل عملاً غيرممكن است. بنابراين‏فقط
در اين مورد ما با مشكل مواجهيم. اگر اسراييل رادر مقايسه با سرزمين‏های گسترده‏ای
كه در خاورميانه‏هست بنگريم، می‏بينيم كه تنها سه دهم از فضای آنجارا اشغال كرده
است.

در نقشه می‏توانيد فضای گسترده سرزمين‏های‏عربستان سعودی، اردن، سوريه و عراق را
بنگريد.مردمان اين كشورها، سرزمين بزرگی دارند. مردمان اين‏سرزمين‏ها می‏خواهند كه
با اين حال، همه فلسطينی‏هارا به اين سرزمين كوچك هُل بدهند، سرزمينی كه‏تحمل آنها
را نخواهد داشت.

اكنون ببينيم ساحل غربی در چه وضعی است.

اينجا شهرهايی واقع شده‏اند كه شما درباره آنهامی‏شنويد. حبرون، شهر معروفی است كه
در عهدقديم از آن نام برده شده. بيت اللحم، شهر زادگاه عيسی‏است. رام‏الله، جنين و
نابلس نيز از شهرهای كليدی‏هستند كه به ساحل غربی معروف شده‏اند.

حال اگر فلسطينی‏ها اين را به دست آورند ]ساحل‏غربی[ ببينيد كه در غرب اسراييل
چيست؟ 7 تا 9 مايل‏از عرض كوچكترين بخش اسراييل، همان چيزی است‏كه اينها در منطقه
دريای مديترانه خواهند داشت. فكرعرفات آن است كه اسراييلی‏ها را به سمت دريا براند.


اكنون فرض كنيد كه اسراييلی‏ها بخواهندنيروهايشان را جمع كنند. (نيروی نظامی) آنها
ارتش‏آماده ندارند - آنچه هست پليس شهری است - آنچه‏رخ خواهد داد، آن است كه
تروريست‏ها به سمت‏ساحل غربی حركت می‏كنند و هر گونه تلاش برای‏تجهيز كردن ارتش
اسراييل در اين منطقه كوچك راخنثی می‏كنند.

اورشليم، پايتخت اسراييل است. يهوديان،اورشليم شرقی را با خرسندی از پيشگويی
درباره‏عيسی مسيح، تصرف كرده‏اند. اين پيشگويی 2500سال پيش انجام شد: »اورشليم تحت
اقدام غيركليميان‏است تا آن هنگام كه زمانشان به پايان برسد.«

ياسر عرفات شخصاً به من گفت كه او شخصاً به ‏دنبال تطابق اسراييل بر اورشليم است.
نتانياهو،نخست‏وزير وقت اسراييل، گفت موقعيت اورشليم‏قابل مذاكره نيست. اكنون چهار
طرف می‏گويند كه برحسب مصلحت گروه‏های متخاصم در حال توافق‏برای انشعاب اورشليم
هستيم.

من به شما می‏گويم! اين يك خودكشی است. اگرآمريكا نقشی در انشعاب اورشليم از
اسراييل داشته‏باشد و آن را به ياسر عرفات و گروهی از تروريست‏هابدهد، ما شاهد فرود
غضب خداوند بر روی اين ملت‏خواهيم بود كه توفان‏های سهمگينی بر آنها فرودخواهد آمد
و سرزمينشان ]آمريكا[ را ويران خواهدكرد. اگر كمترين تلاشی در به نتيجه رسيدن »نقشه
راه«داشته باشيم، بايد در انتظار فرا رسيدن بدترين شرايطباشيم!

اسراييل، سرزمينی است كه به عنوان سكونت‏گاه‏دائمی از سوی خدا به ابراهيم داده شده
است و تمام‏اين سرزمين قلمرو اسراييل است. در اين قلمرو چيزی‏به نام دولت فلسطينی
وجود نداشته است. اكنون ما به‏آن سمت می‏رويم كه از متن مقدس منحرف)!( شويم.خدا جرج
بوش را دوست دارد)!( خدا آمريكا رادوست دارد)!( خدا همه ما را دوست دارد)!( اما اگر
مادر برابر خدا بايستيم و نقشه‏های او را تخريب كنيم درگرداب آشفتگی خواهيم
افتاد)!( گمان می‏كنم كه همه‏ما بايد به اين هشدار توجه كنيم.

»نقشه راه« توسط سازمان ملل، اتحاديه اروپا وروسيه ترتيب داده شده است. اينها
دشمنان اسراييل ‏هستند)!( اگر ما با دشمنان اسراييل متحد شويم درمقابل خواست خدا
قرار گرفته‏ايم. و آن نقطه‏ای است‏كه من نمی‏خواهم ما بدان وارد شويم.

بعدالتحرير

چنان كه مشاهده شد، اكنون آمريكا)!( نماينده‏خداست در زمين برای ظهور مسيح! خنكا
ظهوری كه‏حاميانش آمريكای جهانخوار و اسراييل غاصب‏باشند!



1- متن سخنرانی پت رابرتسون از سايت‏اينترنتیWWW.Patrobertson.com گرفته شده‏است.




 




amir // 12:35 PM
_______________________________________

مورگان استرونگ
ترجمه: سید امیر حسین اصغري
منبع: اينترنت

اشاره:
ا-اصل اين مقاله قبل از حمله آمريكا به عراق نوشته شده است.
ب- نويسنده در مقام استاد دانشگاه آمريكا منتقد حمله به عراق است .
ج- نويسنه به شرح و بيان انتقادي عقايد مسيحيان صهيونيست حامي اسراييل مي پردازد و از نگاه آنها لزوم حمله به عراق را كه به مثابه انديشه هاي پشت پرده يك اقدام عملي است ، بازگو مي نمايد.
د- جري فال ول كه در اين مقاله از وي به عنوان رهبر مسيحيان صهيونيست آمريكا نام برده شده ، مشاور مذهبي كنوني جرج بوش رييس جمهور آمريكا است كه در سابقه فعاليت هاي خود بارها به پيامبر اسلام اهانت كرده است .
ه- شناسايي عقايد راستگرايان افراطي و مسيحيان صهيونيست و معرفت نسبت به زواياي پنهان انديشه هاي ايشان براي ما ضروري است ، چرا كه از نگاه ايشان مسلمانان به مثابه دجال هستند!
و- بايد دانست كه سوء استفاده از مفاهيم مذهبي از مسائلي است كه اين گروه به ظاهر ديني و در باطن به شدت سرمايه دار و قدرت سالار از آن براي توجيه ظلم خود بهره مي برند . سابقه اين نوع تحريفات در قرآن كريم بارها مورد اشاره واقع شده است . با اين تحريفات آنها قصد تحريف در مساله منجي و موعود آخر الزما ن را نيز دارند . امري كه به انحاء مختلف در فيلم هاي هاليود مورد اشاره قرار مي گيرد
ز- اصل مقاله به زبان انگليسي در سايت اينترنتي www.antiwar.com موجود مي باشد .
مترجم






«جنگ باعراق به معناي رفتن به استقبال مسيح است». اين باور مسيحيان صهيونيست است . براي پاك كردن جهان از وجود كافران ، غير مسيحيان و يا دقيقتر غير مومنان به مسيحيت صهيونيستي ! به زودي جنگ آخر الزمان در آرماگدون اسراييل به وقوع خواهد پيوست. اين را كتاب مقدس به ما مي گويد.
كشيش ايوانجليك ، جري فال ول Jerry Falwell با صراحت مي گويد كه ما بايد به جنگ عراق برويم تا حوادثي را كه آمدن دوباره مسيح را حتمي مي كند به پيش بياندازيم! همچنان كه مي دانيم جنگ با عراق ما را به آخر الزمان مي برد .در آن زمان خدا فرمانروايي خواد كرد و جري فال ول در سمت راست خدا خواهد نشست.
اسراييل ديگر وجود نخواهد داشت . بر حسبمكاشفات يوحنا ، اسراييل ويران خواهد شد و يهودياني كه در كجا زنده بمانند به مسيحيت يا به بياني دقيقتر به مسيحيت ايوانجليك جري فال ول مي گروند . مسلمانان ، بوديستها، هندوها، شينتويي ها و ... هم همين حال را خواهند داشت.
اگر اعتقاد شما اينگونه نيست ، اگر گمان مي كنيد كه تفسيرهاي مسيحيان صهيونيست از پيشگوييهاي نبوي كتاب مقدس احمقانه است به ناچار از گروه اكثريت بيچاره و ناتوان هستيد! چرا كه مسيحيان دست راستي به طرز فوق العاده اي دولت بوش را تحت تاثير قرار داده اند .بوش يكي از مهره هاي آنهاست . او خود نيز اين مساله را پنهان نمي كند و در بحث هاي عمومي ازرستگاري و حيات مجدد خود سخن مي گويد . مي گويد كه با پذيرفتن مسيحيت ايوانجليك از گمراهي حفظ شده است.
مسيحيان دست راستي در حيات مجدد بوش ، داراي تاثير فوق العاده در ميان قويترين ملت جهان خواهد بود . مسيحيان دست راستي معتقدند كه تنها پيشگوييهاي نبوي ، ارواح ملحدان و كافران را پاك خواهد كرد و ايالات متحده موجب تعجيل در آمدن غضب خدا خواهد شد .
تحقيقات وسيع، قدرت نظامي آمريكا ، بخشي از طرح آسماني و الهي است كه پيشگويهاي نبوي را درباره آخر الزمان محقق مي كند.
جري فال ول به طرز وحشتناكي از تلاشهاي سركشانه دولت بوش براي جنگ با عراق پرده برداشته است . او اين اعتقاد خود را در ميان عموم بيان كرده است كه به نظر او محمد {ص} پيامبر شر و تروريست است . به خاطر همين است كه او و مسيحيان بنيادگرا ، به حمايت از اسراييل در جنگ با فلسطيني ها پرداخته اند . چرا كه جنگ اسراييل نبرد با مسلماناني است كه مدعي مالكيت اسرائيلند. ايوانجليك ها معتقدند كه براي بازگشت مسيح ، اسرائيل كهن دوباره بايد شكل بگيرد .
به همين خاطر است كه جرج بوش هيچ تلاشي در جهت متوقف كردن برنامه هاي غير انساني آريل شارون در كشتار فلسطينيان و اشغال سرزمين آنها نمي كند. شارون امپراطوري قديمي حبرون ، شامل جودي و سمريه و استانهاي جديد ساحل غربي را دوباره بنا خواهد كرد. چرا كه مسيحيان صهيونيست به او چنين مي گويند.
وقتي در آوريل گذشته ، جرج بوش به اسراييل گفت كه تانكها و سربازانش را از مناطق اشغالي بيرون بكشد ؛ جري فال ول نامه اعتراض آميزي به وي نوشت و از هواداران خود نيز خواست تا يكصد هزار نامه اعتراض آميز به بوش بنويسند. اسراييل تانكها و سربازانش را از مناطق اشغالي خارج نكرد و بوش دست از ادعاي خود برداشت . از|آن زمان بوش دست شارون را در هر كاري باز گذاشته است.
ايوانجليكها ، هسته اصلي حاميان بوش هستند . آنها به وي كمك كردند تا در زمان انتخابات فرمانداري ايالت كاروليناي شمالي، رقيبش «جان مك كاين» -كه زماني جري فال ول را شيطان خوانده بود – را شكست دهد. در آن زمان فال ول از كشيشان ايوانجليك خواست تا به صدها هزار نفر از راي دهندگان ايالت كاروليناي جنوبي اطلاع دهند كه « جان مك كاين» ، دختري سياه پوست را به فرزندي قبول كرده است! چرا كه اين مردم پرهيزكار! اختلاط نژادي را گناه شمرده و مي گويند بر حسب كتاب مقدس ، اختلاط نژادي امر شنيعي است! اين پارسايان ! پيروان اديان ديگر را ملحد مي خوانند .
آنها مي خواهند به جنگ عراق بروند . ميليونها نفر بر حسب پيشگوييها بايد كشته شوند تا اينها به رستگاري برسند .
زبان گفتاري بوش نيز امر وحشتناك ديگري است بدين معنا كه مي خواهد با عامل شر و محور شر خواندن صدام و ديگران مردم آمريكا را به جنگ با آنها ترغيب كند . اينها همان اصطلاحاتي است كه جري فال ول و پيروانش كافران را با آن توصيف مي كنند . جرج بوش فرزند عقيدتي ايشان است . او گمان مي كند كه همراه با آريل شارون ، در تلاش است تا جهان را به رستگاري برساند .
شارون مهره كليدي براي رستگاري آتي است. ابوانجليك ها او را مي ستايند . او گفته است كه قصد بازسازي اسرائيل كهن را دارد و به اعتقاد او اردن سرزمين اصلي فلسطيني هاست . شارون خواهان صلح نيست و نمي خواهد كه عراق به عنوان بحراني براي اسراييل باقي بماند .
شارون و جري فال ول ، شراكتي را بر پايه تفسير احمقانه پيشگوييهاي كتاب مقدس و جنون شارون براي بناي اسراييل كهن ترتيب داده اند .
ما ، يعني اكثريت آمريكاييان ، تنها مشاهده گر اين تلاشهاييم و هيچ تاثير واقعي براي جلوگيري از آنچه رخ خواهد داد نداريم.ممكن است دلايلي براي جنگ وجود داشته باشد . صدام واقعا شخص بدي است . او بايد حذف شود . اما او تنها فرد بدي نيست كه در قدرت است . نقطه پايان اين كارهاي ما كجاست؟ آيا ظهور عيسي ما را متوقف خواهد كرد؟
آنچه مرا نگران مي كند اين است كه ما ممكن است به دليل آنچه كه چند احمق از آن به عنوان تفسير پيشگوييهاي نبوي نام مي برند ، وارد جنگ شويم و آنچه كه واقعاً موجب نگراني من است آن است كه ما رييس جمهوري داريم كه اين مهملات را باور مي كند.



amir // 11:37 AM

_______________________________________

پروفسور ويليام چيتيك
ترجمه: سيد اميرحسين اصغري

مراد من از عبارت ميراث عقلي اسلام طرق تفكر دربارة خدا، جهان و هستي انسان است كه توسط قرآن، و پيامبر تاسيس شده و توسط نسلهاي بعدي مسلمانان بسط يافته است. من عبارت intellectual را به عقلي ترجمه كرده و با استفاده از آن قصد تميز اين ميراث از ديگر مواريثي دارم كه ارتباط نزديكي با اين موضوع داشته و همچنين داراي ابعاد عقلي بوده‌اند. ميراث دوم، ميراث نقلي نام دارد.
معارف نقلي با تقليد عوام از علما آموخته مي شود. اين نوع معارف شامل قرائت قرآن، حديث، صرف و نحو عربي و فقه مي‌شود. بدون تقليد، غير ممكن است كه مسلم بود، زيرا يك فرد به تنهايي قادر به كشف دستورات عملي قرآن يا شريعت نيست. همانگونه كه زبان، با تقليد آموخته مي شود، قرآن و شريعت نيز با تقليد از كساني كه آن را مي دانند، فرا گرفته مي شود، كساني كه مسئوليت حفظ اين ميراث را دارند، به عنوان عالم خوانده شده كه علماي آن فن هستند.
در علوم نقلي، شايسته نيست كه از چرايي پرسش شود.در مقابل، تنها راه فراگيري علوم عقلي، فهم آنها است.نه موافقت با حكم . علوم عقلي، شامل رياضيات، منطق، فلسفه و بخشهاي زيادي از الهيات مي شود. در آموزش، چرا، بخش مهمي از سئوال است. اگر كسي نفهمد: چرا؟ در اين صورت حكم ديگري را دنبال مي كند. هيچ فرقي نمي كند كه شما با گزينه 4=2*2 برپايه گزارش موافق باشيد، اهميتي ندارد كه منبع آن تا چه اندازه موثق باشد. يا شما آن را درك كنيد، يا نه. اينجا، هدف تقليد نيست، اما تقليد مي تواند به مفهوم تاييد يا تحقق و اهميت به كار رود.
در معارف نقلي، مردم بايد از مجتهدين پيروي كنند، چه مجتهد زنده باشد (چنانكه در مذهب شيعه هست) يا متوفي (چنان كه در مذهب تسنن است). به بياني ديگر، دليل پيروي از مجتهد آن است كه تنها راه فراگيري علوم نقلي، از طريق آناني است كه قبلاً آن را فراگرفته‌اند. اما تقليد هيچ راهي در ايمان ، ندارد، زيرا ايمان متعلَق فهم آدمي از خدا، پيامبر، متن مقدس و روزقيامت است. يك مسلمان نمي تواند بگويد: »من به خدا ايمان آورده‌ام، چون مجتهدم گفته است كه به او ايمان بياورم»
اگر چه در مقام نظر، مي توان ميان علوم نقلي و عقلي تميز نهاد، اما در عمل اين دو، ارتباط دروني دارند و علوم نقلي، پايه‌اي بوده‌اند كه »علوم عقلي» بر آن بنا نهاده شده‌اند. آدمي نمي‌تواند، بدون دستور زبان، به كمال سخن بگويد و همچنين، بدون قرآن و حديث نيز نمي‌توان فهمي اسلامي داشت. گر چه داشتن معرفت بالا از علوم نقلي ، دليل بر شناخت همه علوم عقلي نمي شود.
و همچنين‌ ناقل‌ احاديث بودن دليل‌ به فهم آنها نيست . علوم‌ عقلي‌ و نقلي‌ هر دو، جوهر تحقيقات اديانند (نه‌ تنها اسلام‌) و هر دويشان‌، به‌ تدريج‌ ازدست‌ رفته‌اند. اگر چه‌ علوم‌ نقلي‌ بهتر از علوم‌ عقلي‌ حفظ‌ شده‌اند . هر كسي‌ مي‌تواند قرآن و حديث‌ بياموزد اما تنها اندكي‌ از مردم‌ مي‌توانند واقعاً دريابند كه‌ خدا و پيامبر درباره چه سخن گفته اند.حد فهم افراد ، مقياس درك آنها از اين گزاره هاست.درك رياضيات (يا هركدام‌ از علوم‌ عقلي‌) بدون‌ دو مقولة‌ استعداد فطري‌ و آموزش‌، ممكن‌ نيست‌. ممكن‌ است‌، شخصي‌، استعداد زيادي‌ براي‌ فراگيري رياضيات‌ داشته‌ باشد، اما بدون‌ سالها آموزش‌ ‌، راه‌ به‌ جايي‌ نخواهد برد. رياضي‌ بخصوص‌ در ساختار علمي‌ جديد آن‌ با مسائلي‌ كه‌ ارتباط نزديكي‌ با هنر دارند، سروكار دارد. چه‌ برسد به‌ الهيات‌ كه‌ بيشترين‌ ارتباط‌ را با عميق‌ترين‌ مسائل‌ تجربي‌ حيات روزانه‌ ما، دارد.
تأكيد بر اين‌ نكته‌ نيز مهم‌ است‌ كه‌ هيچ‌ ديني‌ نمي‌تواند بدون‌ يك‌ سنت‌ عقلي‌ فعال‌، بقا داشته‌ و كم‌ و بيش‌ شكوفا باشد، براي‌ تأييد اين‌ مطلب‌، (به‌ خاطر اينكه‌ اين‌ مسأله‌با تقليد قابل‌ قبول‌ نيست‌) بايد پرسيد: حوزه ميراث‌ عقلي‌ چه‌ بوده‌ است‌؟ چه‌ نقش اساسي‌ اي در جامعه‌ اسلامي‌ ايفا كرده‌ است‌؟ هدفش‌ چه‌ بوده‌؟ دليل‌ پرسش‌ اين‌ سئوالات‌، همانند اين‌ سؤال‌ است‌ كه‌: »چرا مسلمانان‌ بايد فكر كنند؟» پاسخ‌ مقدماتي‌ آن‌ است‌ كه‌ شايسته‌ است‌ كه‌ فكر كنند. چرا كه‌ بايد فكر كنند، زيرا هستي‌ متفكري‌ دارند. راه‌ ديگري‌ جز »فكر» ندارند خداوند درهنگام‌ خلقت‌ بديشان‌ خرد و عقل‌ داده‌ است‌. نه‌ تنها بر اين اساس بلكه‌ در آيات‌ متعدد قرآني‌ به‌ تفكر و استفاده‌ ازخرد امر شده اند.
بي‌شك‌، اين‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ خداوند از همة‌ مسلمانان‌ درخواست‌ ورود به‌ مسائل‌ عقلي و‌ انديشه‌هايي‌ كه‌ دامنه‌ در ميراث‌ عقلي‌ دارند، كرده‌ باشد، روشن‌ است‌ كه‌ هر كس‌ استعداد مناسب‌، ظرفيت‌ و شرايط‌ لازم‌ براي‌ چنين‌ چيزي‌ راندارد، با وجود اين‌، همة‌ مسلمانان‌ چه‌ از حيث‌ عقلي‌ و يا شرعي‌، وظيفة‌ استفاده‌ صحيح‌ از عقل‌ را دارند. (اگر عقل‌ داشته‌ باشند، چنان‌ كه‌ قرآن‌ بدان‌ اشاره‌ كرده‌ است‌ ). چون ظرف‌ وجودي انسانها، شامل‌ تفكر مي‌شود، خداوند به‌ آنها بضاعت‌ تفكر صحيح‌ داده‌ است‌. اما بديشان‌ نگفته‌ است‌ كه‌ به چه‌ بيانديشند، چه‌ در آن‌ صورت‌ او در مسائل‌ عقلي‌، تقليد را واجب‌ مي‌ساخت‌. ممنوعيت تقليد »اصول‌ دين« از سوي بسياري‌ از علماء، به‌ خاطر آن‌ است‌ كه‌ ذات‌ حق‌، خود آن‌ را ممنوع‌ كرده‌ است‌. خداوند به‌ آدميان‌ خرد داده‌ است‌ و اگر بنابراين‌ باشد كه‌ كوركورانه‌ هر مطلب‌ و يا انديشه‌اي‌ را بر اساس‌ حكم‌ قبول‌ كنند ديگر قايل‌ به‌ استفاده‌ درستي‌ از عقل‌ خود نخواهند بود. براي‌ تفكر شايسته‌، هر فرد بايد واقعاً انديشه‌ كند. بنابراين‌ بايد گفت‌ نتيجه‌ بايد از مسير تلاشهاي‌ عقلي‌ فرد به‌ دست‌ آيد نه‌ از مسير عقل‌ شخص‌ ديگر، هر استاد علوم‌ عقلي‌ - مثل‌ فلسفه‌ يا رياضيات‌ - اين‌ مسأله‌ را به‌ خوبي‌ درك‌ مي‌كند.
بسياري‌ - اگر نه‌ اغلب‌ - مردم‌ بي تفاوتند . پرسش‌گري‌ و خردورزي‌ ندارند و حتي‌ نمي‌پرسند كه‌ چرا بايد دربارة‌ اشياء و امور سؤال‌ كنند. آنها تنها و به‌ سادگي‌ دربارة‌ امور روزمره‌ و تصورات‌ خود، كه‌ در موقعيت‌ خود درك‌ مي‌كنند، انديشه‌ مي‌ورزند. خداوند بيش‌ از آن‌ نمي‌خواهد كه در هر مسأله‌اي‌ كه آدمي قصد آن را دارد،به بررسي‌ شريعت‌بپردازند. اما اين‌ احتجاج تنها براي‌ آنان‌ كه‌ توانايي‌ انديشيدن دارند،نيست هر كس‌ كه‌ ظرفيت‌ و استعداد آن‌ را دارد كه‌ درباب‌ خدا، جهان‌ و روح‌ انساني‌ فكر كند، بايد چنين‌ نمايد، عدم‌ انجام‌ چنين‌ امري‌ هدر دادن‌ فطرت‌ الهي‌ انسان‌ و نافرماني‌ اوامر اوست‌.
از آنجا كه‌ مسلمانان‌ هيچ‌ انتخاب‌ ديگري‌ جز تفكر { در باب‌ اصول‌ دين‌} ندارند، آموختن‌ نحوه‌ تفكر صحيح‌ بايد ساحتي‌ مهم‌ از تلاشهاي‌ مسلمانان‌ را در بر گيرد. اما تعريف‌ »تفكرصحيح‌« چيست‌؟ چگونه‌ مي‌توان‌ فرق‌ »تفكر صحيح‌« و »تفكرغلط‌« را بيان‌ كنيم‌؟ آيا اين‌ حقيقت‌ كه‌ مردم‌ انتخابي‌ جز تفكر ندارند بدين‌ معناست‌ كه‌ آنها مي‌توانند هرگونه‌ كه‌ خواستند فكر كنند؟ پاسخ‌ اسلامي‌ به‌ اين‌گونه‌ سئوالات‌ هماره‌ آن‌ بوده‌ است‌ كه‌ راه‌ تفكر مردم‌ فراتر از بي دغدغه بودن است‌. برخي‌ از روشهاي‌ تفكر توسط‌ قرآن‌ و سنت‌ مورد تشويق‌ است‌ و برخي نه. به‌ بيان‌ ديگر، هدف‌ ميراث‌ عقلي‌ اسلام‌، بايد با هدف‌ كلي‌ اسلام‌ مشترك‌ باشد . در غير اينصورت‌ عقلانيت‌ اسلامي‌ نيست‌.
پس‌ هدف‌ اسلام‌ چيست‌؟ در عبارات‌ عمومي‌، هدف‌ اسلام‌، بازگشت‌ دادن‌ مردم‌ به‌ سوي‌ خداست‌. اگر چه‌، در هر حالت‌، انسانها به‌ سوي‌ خدا مي‌روند، پس‌ مسأله‌ بازگشتن‌ نيست‌، بلكه‌ چگونه‌ برگشتن‌ است‌، براساس‌ قرآن‌ و روايات‌، خداوند مردم‌ را به‌ نحوي‌ به‌ بازگشت‌ به‌ سوي‌ خود، هدايت‌ مي‌كند كه‌ سعادت‌ جاوداني‌ آنها تضمين‌ شود. اگر آنها خواهان‌ پيروي‌ از »صراط‌ مستقيم‌« باشند، راهي‌ كه‌ آنها را به‌ سوي‌ سعادت‌ مي‌برد و نه‌ شقاوت‌، آنها بايد خرد خود را به‌ كار برند و هوشيار باشند و در طرقي‌ از سوي‌ خدا – كه‌ »حقيقت‌ واقعي‌« است‌ - در حركت‌ به‌ سوي‌ او تنظيم‌ شده‌ فكر كنند. اگر به دنبال باطل‌بروند، در مسير ناهموار افتاده‌ و اغلب‌ در بازگشت‌ به مقصد مطلوبي‌ نمي‌رسند.
تاريخ‌ تفكر اسلامي‌ پوشيده‌ از صور گوناگوني‌ است‌ كه‌ مسلمانان‌ در طول‌ زمان‌ در تلاش‌ براي‌ تفكر صحيح‌ و صادق‌ به‌ كار برده‌اند. در ميراث‌ عقلي‌اسلام يك‌ اصل‌ توسط‌ همه‌ مكاتب، مورد تصديق‌ واقع‌ شد. اين‌ اصل‌، آن‌ است‌ كه‌ خدا واحد است‌ و تنها منشاء حقيقت‌ و واقعيت‌ است‌. سرچشمة‌ همه‌ اشياء است‌ و همه‌ به‌ سوي‌ او باز مي‌گردند{توحيد}. تفكر اسلامي‌ به‌ معناي‌ شناخت‌ وحدت‌ خداوند، و گرفتن‌ نتايج‌ بايسته‌ از وحدت‌ اوست‌ . تفاوت نظرات محصول تعمق در حق از »نظرگاهها « است نه‌ منشعب از حقيقتي‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌.
نتيجه‌اي‌ كه‌ مردم‌ از توحيد مي‌گيرند، عميقاً بسته‌ به‌ فهم‌ آنها از »خدا« دارد. عموماً، مسلمانان‌ تلاش‌ مي‌كنند تا با تفكر و ذكر اسماء و صفات‌ حق‌، همانگونه‌ كه‌ در قرآن‌ و سنت‌ بيان‌ شده‌، به‌ شناخت‌ خدا دست‌ يابند. نتايج‌ برآمده از اين‌ تفكرات‌ ، نسبت مستقيمي بافهم از خدا دارد.. اگر او اول‌ به‌ عنوان‌ شارع‌ شناخته‌ شود، مردم‌ براساس‌ آن‌ از شريعت‌ بخوبي‌ پيروي‌ كنند. اگر او را با غضبش‌ بشناسند، درمي‌ يابند كه‌ مي‌بايست‌ ازغضبش‌ بگريزند. اگر از حيث‌ رحمت‌ شناخته‌ شود، در مي‌يابند كه‌ بايد به‌ دنبال‌ رحمت‌ او باشند. اگر معرفت‌ خدا در ابتدا از منظر جمال‌ برايشان‌ هويدا شود، به‌ او عشق‌ مي ورزند. خدا، البته‌، نود و نه‌ اسم‌ دارد. - حداقل‌ - و هر نامي‌ نوري‌ متفاوت‌ بر كيفيتي كه‌ خدا هست‌، واقعاً چه‌ نيست‌؟ و اينكه‌ مردم‌ چگونه‌ بايد دقيقاً او را درك‌ كرده‌ و به‌ او مرتبط‌ شوند، برمي‌افكند.
طبيعتاً مسلمانان‌ متفكرخداوند را از طرق‌ بسياري‌ شناخته‌اند و نتايج‌ متضاد را بر پايه‌ هر يك‌ ازشناختها تحليل‌ كرده‌اند. اين‌ گوناگوني‌ ادراك‌ در مركز توحيد در عبادات‌ و ادعيه‌ پيامبر ترسيم‌ شده‌ است‌: »خداي‌ من‌! ازغضبت‌ به‌ رحمتت‌ پناه‌ مي‌بريم‌، ازقهرت‌، به‌ لطف‌ تو در مي‌آميزم‌، ازتو به‌ تو پناه‌ مي‌برم‌«.

موانع‌ شكوفائي‌

تيتر مطلب‌ چنان‌ مي‌نماياند كه‌ گويي‌ منظور من‌ آن‌ است‌ كه‌ ميراث‌ عقلي‌ اسلام‌ در دوران‌ مدرنيسم‌، تا حد زيادي‌ از دست‌ رفته‌ است‌. اين‌ يك‌ عنوان‌ گسترده‌ است‌ و من‌ نمي‌توانم‌ شروع‌ به‌ عرضه‌ دليل‌ بر اين‌ مدعا نمايم‌ اما فكر مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ مسأله‌ براي‌ بسياري‌ از مسلماناني‌ كه‌ تا حدودي‌ از تاريخ‌ خودشان‌ مطلعند، روشن‌ باشد. آنچه‌ را كه‌ من‌ در اين‌ مقام‌ مي‌توانم‌ عرضه‌ كنم‌، آن‌ است‌ كه‌ چندنمونه‌ از موانعي‌ كه‌ در برابر مسير بازشكوفايي‌ قرار گرفته‌اند،نشان بدهم‌. براي‌ اين‌ مقصود، دو گونه‌ از موانع‌ را بر مي شمرم‌ هر چند كه‌ موانع‌ ديگري‌ هم‌ وجود دارند. نخست‌ نيروهاي فشار عقلي‌ هستند كه‌ اساساً از خارج مي‌آيند. اين‌ عقايد، عميقاً با افكاري‌ كه‌ در اروپا و آمريكا رشد كرده‌اند، مرتبط‌ بوده‌ و آمده‌اند تا دنياي‌ مدرن‌ را در سلطه‌ خود گيرند. هر چند كه‌ آنها از دير زمان‌ بوده‌اند و به‌ مشكل‌ داخلي‌ بدل‌ شده‌اند، زيرا يا بسياري‌ از مسلمانان‌ فعالانه‌ ومشتاقانه‌ آنها را مانند تفكرات‌ خودشان‌ تطبيق‌ داده‌اند يا آنكه‌ بدون‌ آن‌ كه‌ از حقيقت‌ آنها مطلع‌ باشند، تحت‌ تأثير آنها قرار گرفته‌اند.
گفته‌ شد كه‌ اين‌ نيروهاي‌ عقلاني‌ اكنون‌ داخلي‌ گرديده‌اند و موجب‌ ايجاد‌ دسته‌ دومي از‌ موانع‌ شده‌اند كه‌ عبارت ازتفكرات‌ مدرن‌ و فشارهاي‌ اجتماعي‌ در جوامع‌ اسلامي‌ است.
در نخستين‌ مرحله ازموانع‌، مي‌توان‌ با يك‌ پرسش‌ اساسي‌ آغاز كرد؛ آيا ممكن‌ است‌ كه‌ در جهان‌ امروز، اسلامي‌ فكر كرد؟ يا اينكه‌ آيا مي‌توان‌ در دنياي‌ مدرن‌ يك‌ »متفكر مسلمان‌« بود؟ با اين‌ پرسش‌ها، قصدم‌ اين‌ نيست‌ كه‌ يك‌ متفكر، كسي‌ است‌ كه‌ با وابستگي‌ ديني پيرو اسلام‌ است‌، بلكه‌، ترجيحاً فردي‌ كه‌ دربارة‌ سه‌ پايه‌ از ابعاد اسلام‌ (عمل‌، ايمان‌ و اخلاص‌) اسلامي‌ فكر مي‌كند.
بي‌ شك‌ دهها هزار مسلمان‌ متفكر به‌ معناي‌ معمول‌ كلمه‌، نويسندة‌ مسلمان‌، عالم‌، پزشك‌، حقوقدان‌، دانشمند وجود دارند كه‌ با مقولات‌ عقلي‌ مرتبط‌اند. اما من‌ جداً ترديدهايي‌ دارم‌ آيا كمي‌ بيش‌ از بخش‌ اندكي‌ از چنين‌ مردماني‌، به‌ معنايي‌ كه‌ من‌ از عبارت‌، مراد مي‌كنم‌، »متفكر مسلمان‌« هستند يا خير؟ بله‌، متفكران‌ و انديشمندان‌ بسياري‌ وجود دارند كه‌ به‌ عنوان‌ مسلمان‌ زاده‌ شده‌اند و يا حتي‌ اعمال‌ و دستورات‌ اسلام‌ را هم‌ به‌ وقت‌ انجام‌ مي‌دهند. اما آيا آنها اسلامي‌ فكر مي‌كنند؟ آيا ممكن‌ است‌ كه‌ هم‌ يك‌ دانشمند به‌ مفهوم‌ رايج‌ غربي‌ آن‌ بود و هم‌ مسلماني‌ بود كه‌ جهان‌ و روح‌ انسان‌ را بر مدار قرآن‌ و سنت‌ فهميد و بيان‌ كرد؟ آيا ممكن‌ است‌ كه‌ يك‌ جامعه‌ شناس‌ بود و همزمان‌ در باب‌ عبارت‌ »توحيد« فكر كرد؟
به‌ عنوان‌ يك‌ ناظر خارجي‌، بر من‌ چنين‌ مي‌نمايد كه‌ تفكر بسياري‌ از »مسلمانان‌ متفكر« بامبادي‌ فكري‌ و فهم‌ اسلامي‌ متعيّن‌ نگرديده‌، بلكه‌ برمبنايِ عادات‌ غيرآگاهانه‌ وآموزشهاي دبستان‌ و دبيرستان‌ و سپس‌ در مراكز دانشگاهي‌ است‌.
چنين‌ افرادي‌ ممكن‌ است‌ همچون‌ يك‌ مسلمان‌ كردار اسلامي‌ داشته‌ باشند، اماهمچون‌ يك‌ پزشك‌، مهندس‌، جامعه‌ شناس‌ و عالم‌ سياسي‌ فكر مي‌كنند.
طبيعي‌ است‌ تصور شود كه‌ انسان‌ مي‌تواند بياموزد تا چگونه‌ به‌ سادگي‌ با توجه‌ به‌ سخنراني‌هاي هفته‌اي‌ يك‌ مرتبه‌ يا خواندن‌ چند كتاب‌ كه‌ توسط‌ رهبران‌ مسلمان‌ معاصر ما نوشته‌ شده‌، با تعلُم‌ قرآن‌، دعا كردن‌ و ايمانِ استوار داشتن‌، اسلامي‌ بيانديشد.
در سنت‌ عالم‌ اسلامي‌، بزرگترين‌ متفكران‌ و انديشمندان‌ همة‌ عمر خود را صرف‌ تحقيق‌ معارف‌ و عمق‌ بخشيدن‌ به‌ ادراك‌ خويش‌ مي‌كنند. ميراث‌ عقلي‌ اسلامي‌، به‌ شدت‌ غني‌ است‌. صدها هزار كتاب‌ نوشته‌ شده‌ و در دوران‌ مدرن‌ اكثريت‌ آنها حتي‌ كتابهاي‌ مهم‌ در دسترس‌ نيستند، چرا كه‌ هرگز به‌ چاپ‌ نرسيده‌اند. آنهايي‌ هم‌ كه‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌اند، به‌ ندرت‌ توسط‌ متفكران‌ مسلمان‌ خوانده‌ مي‌شوند و آن‌ تعدادي‌ هم‌ كه‌ از زبان‌ فارسي‌ يا عربي‌ به‌ انگليسي‌ ترجمه‌ شده‌اند، كم‌ و بيش‌ ترجمه‌ بدي‌ داشته‌اند پس‌ راهنمايي اندكي‌ از ترجمه‌ها به‌ دست‌ مي‌آيد.
نظر من‌ اين‌ نيست‌ كه‌ ضرورتاً مي‌بايست‌ براي‌ »اسلامي‌ انديشيدن‌« همه‌ كتابهاي‌ مهم‌ متفكران‌ مسلمان‌ مي‌بايست‌ به‌ زبانِ مبدأشان‌ خوانده‌ شوند. اگر مسلمانان‌ دوران‌ مدرن‌، آن‌ كتابها را به‌ زبان‌ اصلي‌ يا ترجمه‌ شده‌ مورد مطالعه‌ قرار دهند، تفكر آنها عميقاً بايد تحت‌ تأثير قرار گيرد. اگر چه‌ تنها راه‌ درك‌ چنان‌ كتبي‌، قابليت‌ فهم‌ در فرد، لزوم‌ تعهد، مطالعه‌ و آموزش‌ مي‌باشد. اين‌ مسأله‌ با روشهاي‌ دانشگاههاي‌ مدرن‌، قابل‌ حصول‌ نيست‌ در غير اين‌ صورت‌ احتمالاً كسي‌ كه‌ خود را وقف‌ سنت‌ اسلامي‌ كرده‌ باشد (مي‌گويم‌ »احتمالاً« زيرا بسياري‌ از مسلمانان‌ و غير مسلمانان‌ بادرجة‌ دكتري‌ در مطالعات‌ اسلامي‌ نمي‌توانند كتابهاي‌ مهم‌ ميراث‌ عقلي‌ را بخوانند و بفهمند)مي تواند آنها را دريابد.
گفته‌ شد كه‌ مدارس‌ مدرن‌ ريشه‌ در عناوين‌ و روشهايي‌ از تفكر دارند كه‌ با آموزش‌ ميراث‌ سنتي‌ اسلام‌، هم‌آوا نيست‌ و اساساً امروزه‌ براي‌ هر مسلمان فكري‌ يا عملي‌ دشوار است‌ تا به‌ هم‌آوايي‌ ساحت‌ روشنفكري‌ و عقلانيت‌ متجدد با ايمان‌ و عمل‌ بپردازد. فرد نمي‌تواند سالهاي‌ طولاني‌ دانش‌ بياموزد و سپس‌ باتمام‌ آنچه‌ آموخته‌ است‌، مفارقت‌ كند. راه‌ فراري‌ از برگرفتن‌ عادات‌ ذهني‌ از آداب‌ تفكري‌ كه‌ فرد سالها عمر خود را وقف‌ آن‌ كرده‌، وجود ندارد. اين‌ بسيار شبيه‌ آن‌ است‌، و اغلب‌، براي‌ متفكران‌ مدرن‌ با باور ديني‌ اجتناب‌ناپذير نيست‌ كه‌ به‌ بخش‌ بخش‌ كردن‌ اذهان‌ بپردازند – نمي گويم: »انشعاب‌ شخصيت‌«. اما به‌ حد كافي‌ عمومي شده است‌. يك‌ بخش‌ از ذهن‌ شامل‌ حرفه‌، ساحت‌ عقلي‌ و فضاي‌ ديگر در برگيرندة‌ فعاليت‌ و دينداري‌ فردي‌ مي‌شود. اگر چه‌ ممكن‌ است‌ كه‌ اشخاص‌ ميان‌ اين‌ دو ساحت‌، ارتباط‌ منطقي‌ برقرار كنند، آنها اين‌ ارتباط‌ را ضرورتاً تحت‌ اصطلاحات‌ نگاه‌ به‌ عالمي‌ كه‌ در ساحت‌ عقلاني‌ ذهن‌ متعين‌ شده‌ و شامل‌ حرفه‌ مي‌باشد ايجاد مي‌نمايند كه‌ بخش‌ مدرن‌ است‌. نگاه‌ به‌ عالمي‌ كه‌ توسط‌ قرآن‌ تأسيس‌ شده‌ و با‌ نسلهاي‌ اسلامي‌ تداوم‌ يافته‌ بر چنين‌ اشخاصي قرين‌ است‌ و بنابراين‌، آنان‌ مدارج‌ عقلي‌ و طرق‌ تفكر خود را از آموزش‌ حرفه‌اي‌، روح‌ زمانِ همواره‌ متغير كه‌ پوشيده‌ از گرايشات‌ روشنفكري‌ معاصر و ديگر تلقين‌ كننده‌هاي‌ جمعي‌ است و با تلويزيون‌،عوامانه شده‌ به دست مي آورند.
بسياري‌ از عالمان‌ اسلامي‌ به‌ ما مي‌گويند كه‌ علوم‌ جديد بدانها كمك‌ مي‌كنند تا شگفتيهاي‌ خلقت‌ خدا را در يابند و اين‌ مطمئناً دليلي‌ بر رجحان‌ علوم‌ طبيعي‌ اجتماعي‌ است‌. اما آيا براي‌ درك‌ نشانه‌هاي‌ خدا در همة‌ مخلوقاتش‌، نياز به‌ خواندن‌ فيزيك‌ وبيوشيمي‌ هست‌؟ قرآن‌ همواره‌ به‌ مسلمانان‌ مي گويد: آيا تأمل‌ نمي‌كنيد؟ آيا تفكر نمي‌كنيد؟ آيا انديشه‌ نمي‌كنيد؟ دربارة‌ چه‌؟ دربارة‌ آيات‌ و نشانه‌هاي‌ خدا در هر چيز، كه‌ در بيش‌ از دويست‌ آيه‌ قرآني‌ متذكر ما شده‌اند. به‌ طور خلاصه‌، نياز نيست‌ كه‌ انسان‌، براي‌ فهم‌ عظمت‌ خالق‌ كه‌ همة‌ جهان‌ آن‌ را به‌ ما نشان مي دهند، دانشمند يا عالِم‌ بزرگي‌ باشد. هر كم‌خردي‌ اين‌ را مي‌داند. اين‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ پيامبر(ص‌) آن‌ را دين‌ عجايز خواند. هيچكس‌ براي‌ درك‌ آن‌ نياز به‌ آموزه‌هاي‌ عقلاني‌ ندارند. ضروري‌ است‌ كه‌ به‌ سادگي‌ به‌ عالم‌ نظر شود آنگاه‌ اين‌ حقيقت‌ براي‌ »صاحبان‌ خرد« روشن‌ خواهد شد.
درست‌ است‌ كه‌ فهم‌ پايه‌اي‌ آيات‌ خدا ممكن‌ است‌ معرفت‌ كافي‌ براي‌ رستگاري‌ فراهم‌ آورده‌ با اين‌ همه‌، پيامبر فرموده‌ است‌: »اكثر اهل‌ الجنة‌ البله‌« اگر چه‌، حماقتي‌ كه‌ راهِ بهشت‌ را مي‌گشايد، حماقت‌ نسبت‌ به‌ دنيا است‌ كه‌ امروزه بسيار سخت‌ يافت‌ مي‌شود. آنها همچنين‌ بسيار زيركند و اين‌ مبين‌ آن‌ است‌ كه‌ چرا ايشان‌ پزشك‌ يا مهندسان‌ خوبي‌اند. به‌ بياني‌ ديگر، آنها ذهن‌ خود را به‌ كار گرفته‌ و توسعه‌ داده‌اند، پس‌ هيچ‌ انتخاب‌ ديگري‌ جز اينكه‌ »عقلي‌« باشند ندارند. نهايتاً ذهنيت‌ آنها با تحصيلات‌، آداب‌ و رسانه‌هاي‌ آنها، شكل‌ گرفته‌ است‌.

خداي‌ مدرنيسم‌:

اطلاعات‌ و عاداتِ ذهني‌ كه‌ توسط‌ مدرنيسم‌ به‌ ذهن‌ آنها وارده‌ شده‌ با آموزش‌هاي‌ اسلامي‌ سازگار نيست‌. احتمالاً بهترين‌ راه‌ نشان‌ دادن‌ دقيق‌ آن‌، تأمل‌ در شاخصه‌هاي‌ مدرنيسم‌ است كه‌ منظورم‌ از آن‌ تفكر و هنجارهاي‌ »فرهنگ‌ جهاني‌« است‌ كه‌ ما‌ در فضاي‌ آن‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌. شايد روشن‌ است كه‌ هر آنچه‌ ويژگي‌ تجدد است در تقابل‌ با نخستين‌ اصل‌ تفكر اسلامي‌ است كه مي‌توان‌ آن را»شرك‌« ناميد. واژة‌ »شرك‌« براي‌ اغلب‌ مسلمانان‌ از لحاظ‌ عاطفي‌ داراي‌ بار بسيار سنگيني‌ است‌ تا كمك‌ بسياري‌ در بحث‌ نمايد. علاوه‌ بر اين‌، آنها ارتباط‌ با معنايِ واقعي‌ آن‌ را از دست‌ داده‌اند، چرا كه‌ با عقلانيت‌ و سنت‌ اسلامي‌ كه‌ شرك‌ و توحيد در آن‌ تحليل‌ مي‌شود، نامأنوس‌اند، پس‌ اجازه‌ بدهيد كه‌ ويژگي‌ تجدد را »تكثير« بنامم‌ كه‌ از لحاظ‌ ادبي‌ مخالف‌ توحيد است‌. توحيد به‌ معناي‌ يكي‌ كردن‌ اشياء است‌ و در متون‌ مذهبي‌ به‌ معناي‌، وحدت‌ خدا تلقي‌ مي‌شود. »تكثير« به‌ معناي‌ متعدد كردن‌ اشياء است‌ و در اين‌ نوشتار من‌ از آن‌ به‌ »جعل خدايان‌ بسيار« مراد مي‌كنم‌.
دوران‌ تجدد و تفكر متجدد فاقد مركز، منشاء، هدف‌ و هر قصد واحدي‌ است‌ تجدد، مباني‌ يا رهنمودهاي‌ مشتركي‌ ندارد. به‌ بياني‌ ديگر، اينجا »خداي‌« واحدي‌ نيست‌ چرا كه‌ خدا هموست‌ كه‌ به‌ حيات‌ معنا و منشاء مي‌دهد. خدا آن‌ است‌ كه‌ تو بندگيش‌ مي‌كني‌.
دنياي‌ متجدد، »بسيار« را بندگي‌ مي‌كند، خدايان‌ بسیار و تشتتِ مدام‌ »تكثير« رابرمي‌آورد، خدايان‌ از شماره‌ فراتر رفته‌اند و آدميان‌ هر آنچه‌ را كه‌ خدايان‌ از ايشان‌ بخواهند عبادت‌ مي‌كنند، معمولاً چندين‌ خدا در يك‌ زمان‌.
حقيقت‌ ادعا آنگاه‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ ما به‌ مقايسه‌ تاريخ‌ عقلي‌ غرب‌ وتمدن‌ اسلامي‌ بپردازيم‌. تا دوران‌ اخير، تفكر اسلامي‌ داراي‌ گرايش‌ به‌ سمت‌ »وحدت‌« و هم‌آهنگي‌، يكپارچگي‌ و تركيب‌ بود. متفكران‌ بزرگ‌ اسلامي‌ علماي دانشهاي متفاوتي‌ بودند اما خود را به‌ عنوان‌ شاخه‌هاي‌ درختي‌ واحد مي‌نگريستند، درختِ توحيد. هيچ‌ تناقضي‌ ميان‌ فراگيري‌ ستاره‌شناسي‌ يا حيوان‌شناسي‌، فيزيك‌ و اخلاق‌، يارياضيات‌ و حقوق‌ يا عرفان‌ منطق‌ وجود نداشت‌. همه‌ چيز تحت‌ سلطه‌ اصول‌ مشتركي‌ قرار داشت‌ چرا كه‌ همه‌ چيز تحت‌ تسلط‌ واقعيت‌ احاطه‌ كلية‌ خدا بود.
ويژگي‌ تاريخ‌ تفكر غرب‌، گرايشات‌ متضاد است‌. گر چه‌ در دوران‌ رنسانس‌ تا حد زيادي‌ انذيشه هاي الهي وجود داشت‌اما از قرون‌ وسطي‌ به‌ بعد تعدد و تفرق‌ روزافزون‌ مدامي وجود داشته‌ است‌. »انسان‌ رنسانس‌« مي‌تواند تا حد زيادي‌ در باب‌ علوم‌ بداند و در همان‌ زمان‌، نگاه‌ وحدت‌بخشي‌ بدان‌ها داشته‌ باشد. اما امروزه‌، هر كس‌ كارشناس‌ حوزة‌ كوچكي‌ از تخصص‌ است‌ و »داده‌ها« به‌ طور تصاعدي‌ افزايش‌ مي‌يابند. نتيجه‌، عدم‌ درك‌ متقابل‌ و ناهماهنگي‌هاي‌ جهاني‌ است‌. ممكن‌ است‌ كه‌ واحدهاي‌ مختلفي‌ از علم‌ را تأسيس‌ كرد، و هيچ‌ ارتباط‌ واقعي‌ ميان متخصصان‌ علوم‌ مختلف‌ يا حتي‌ ميان‌ متخصصان‌ زير گروه‌ يك‌ علم‌ واقع‌ نشود. به‌ طور خلاصه‌، آدميان‌ در دنياي‌ متجدد، آداب‌ مشتركي‌ ندارند و نتيجه‌ ، تكثر همواره‌ رو به‌ تزايد اهداف‌ و خواهشها و افزايش‌ مدام‌ بحرانهاست‌.
گذشته‌ از بحرانها، هر كس‌ خداياني‌ دارد كه‌ آنها را مي‌پرستد. هيچ‌ كس‌ نمي‌تواند در فضايي‌ خالص‌ بدون‌ هيچ‌ هدفي‌، بدون‌ اهميت‌، بدون‌ معنا و منشاء تحقيق‌ كند. خداياني‌ كه‌ مردم‌ اطاعتشان‌ مي‌كنند آن‌ نقاط‌ مرجعي‌ هستند كه‌ به‌ حياتشان‌ معنا و سياق‌ مي‌بخشند. تفاوت‌ ميان‌ معبود سنتي‌ و مدرن‌ آن‌ است‌ كه‌ در تجدد، اكثراً غيرممكن‌ است‌ كه‌ تمام‌ خدايان‌ كوچك‌ را تابع‌ خداي‌ بزرگ‌ كرد و آنگاه‌ كه‌ چنين‌ شود خداي‌ بزرگ‌ آن‌ است‌ كه‌ معمولاً برساخته‌ ايدئولوژيها است‌. و مطمئناً »خداي‌ واحد« نيست‌، خداييكه‌ نافي‌ وجود خدايان‌ ديگر است‌. گر چه‌ ممكن‌ است‌ بدل وقيحانه‌‌اي از خداي‌ واحد، خصوصاً هنگام‌ ورود دين‌ به‌ عرصة‌ سوء استفاده‌هاي‌ سياسي‌ واقع‌ شود.
خدايان‌ در عالم‌ تكثير »متعددند». براي‌ يادآوري‌ يكي‌ از مهمترين‌ها، بايد فهرست‌ اسطوره‌ها و ايدئولوژيهاي‌ دوران‌ تجدد را بيان‌ كرد: انقلاب‌، برنامه‌، علم‌، طلب‌، ملي‌گرايي‌، سوسياليزم‌، دموكراسي‌، ماركسيسم‌، آزادي‌ و برابري‌. اما شايد خطرناك‌ترين‌ خدايان‌ آني‌ است‌ كه‌ شناخت‌ چرايي‌ بودن‌ آنها دشوار باشد. زيرا ما در عالم‌ متجدد، آنها را چنان‌ گرفته‌ و مي‌نگريم‌ كه گويي‌ چنان‌ نگريستنمان‌ است‌ بر آسمان‌، براي تنفس‌ . بگذاريد عمومي‌ترين‌ اين‌ خدايان‌ را با نامهاي‌ بي‌ خاصيت‌شان‌ از نظر بگذرانيم‌. نياز اساسي‌، مراقبت‌، ارتباطات‌، مصرف‌، توسعه‌، تحصيلات‌، انرژي‌، مبادله‌، كارگزار، آينده‌، رشد، هويت‌، اطلاعات‌، استانداردهاي‌ حيات‌، مديريت‌ روش‌، نوسازي‌، طرح‌، محصولات‌، برنامه‌، پروژه‌ مواد خام‌، رابطه‌، منابع‌، نقش‌، خدمت‌، جنسيتي‌، حل‌، سيستم‌، رفاه‌، كار. اينها برخي‌ ازخدايانندنه‌ همه‌ نود و نه‌ اسم‌ جميل‌ خدايان‌ تجدد كه‌ اسماءشان‌ را در »ذكر« انسان‌ متجدد، مي‌نشانند.
هر كه‌ بخواهد به‌ تحليل‌ و تشريح‌ طبيعت‌ اين‌ خدايان‌ بپردازد بايد به‌ كتاب‌ »كلمات‌ پلاستيكي‌« نويسندة‌ زبانشناس‌ آلماني‌ اُوِپوركسن‌ اشاره‌ كند. زير تيتر كتاب‌ براي‌ بيان‌ محتواي‌ آن‌ بسيار آموزنده‌تر است‌: »استبداد واحدي‌ زبان‌« پوركسن‌، توضيح‌ مي‌دهد كه‌ چگونه‌ استفاده‌ متجددانه‌ از زبان‌ - زباني‌ كه‌ بعد از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ باب‌ شد - منتج‌ به‌ توليد گروهي‌ از كلمات‌ مي‌شود كه‌ ديكتاتوري‌ بسيار مخرب‌ كلماتي را كه‌ تاكنون‌ ديده‌ شده‌؛ به بارآورده‌ است‌.
او زبانشناس‌ است‌ و اينها را »خدايان‌« نمي‌خواند،اما بدانها برچسب‌ »ديكتاتور« مي‌زند . اين‌ ترجمان‌ خوبي‌ براي‌ نام‌ الهي قرآني‌ يعني‌ »الجبار« است‌. وقتي‌ اين‌ نام‌ به‌ خدا اطلاق مي‌شود بدان‌ معني‌ است‌ كه‌ خداوند قدرت‌ مطلق‌ احاطه‌ بر عالم‌ را دارد.مستبد اگر بر مخلوقات وصف شود معناي منفي دارد زيرا نشان غصب قدرت و حاكميت خدا توسط آنان است.در كتاب‌ »كلمات‌ پلاستيكي‌«، غَصْب‌ در ميان‌ كلمات‌ معيني‌ جاي‌ گرفته‌ است‌ كه‌ براي‌ شكل‌ دادن‌ بحث‌ اهداف‌ اجتماعي‌ استفاده‌ شده‌اند.
چنان‌ كه‌ پوركسن‌ اظهار مي‌دارد، اين‌ كلمات‌ استبدادي‌، حداقل‌ سي‌ ويژگي‌ مشترك‌ دارند. مهمترينشان‌ اين‌ است‌ كه‌ »تعريفي‌«ندارند، هر چند كه‌ آنها بايد حال‌ و هواي‌ معنايي‌ خير و منفعت‌ را در ذات خود داشته‌ باشند. در اصطلاح‌ زبان‌شناسي‌، برخي‌ از لغات‌ »دلالتِ«ي‌ ندارند در حالي‌ كه‌ »معناهاي‌ ضمني‌« بسياري‌ دارند. در باب‌ لغاتي‌ چون‌ »مراقبت‌«، »رفاه‌« يا »استانداردهاي‌ زندگي‌« هم‌ نيست‌ جز اين‌ كه‌ بارِ معنايي آنها، حاصل‌ منافع زياد براي‌ اغلب‌ مردم‌ است‌. اينها اصطلاحات‌ فشرده‌اي‌ هستند كه‌ به‌ نظر مي‌رسد علمي‌ باشد، آنها حامل‌ حال‌ و هواي‌ حاكميتي‌ در جهان‌ هستند كه‌ »علم‌« در آن‌ يكي‌ از مهمترين‌ خدايانِ بزرگ‌ است‌. هر كدام‌ از اين‌ لغات‌ برخي‌ چيزهاي‌ توصيف‌ناپذير را به‌ »ايده‌آل‌ نامحدود« برمي‌گرداند. با ايجاد »ايده‌آل‌ نامحدود« كلمة‌ بيدار نامحدود شده‌ به‌ مردم‌ نياز دارد و وقتي‌ كه‌ اين‌ احتياجات‌، هشيارانه‌ شدند، خود آشكارا، گواهِ خود مي‌شوند. قرآن‌ مي‌گويد كه‌ خدا، غني‌ است‌ و مردم‌ در برابر او فقيرند. به‌ بياني‌ ديگر، مردم‌ جز به‌ سوي‌ خدا، فقرِ حقيقي‌ ندارند. امّا امروزه‌، مردم‌ احساس‌ نياز به‌ مفاهيم‌ بي‌معني‌ مي‌كنند و گمان‌ مي‌برند كه‌ بايد آنها را داشته‌ باشند. اين‌ بت‌هايِ تهي‌، معبود و محبوب‌ مردم‌ مي‌شوند.
كلمات‌ پلاستيكي‌، قدرت‌ زيادي‌ بدان‌ كس‌ كه‌ در پشت‌ آنها سخن‌ مي‌گويد، مي‌دهند. هر كه‌ اين‌ لغات‌ را استفاده‌ كند ـ مراقبت‌، ارتباطات‌، مصرف‌، اطلاعات‌، توسعه‌ ـ كسب‌ شهرت‌ مي‌كند، چرا كه‌ او از »خدا« و »حقيقت‌« سخن‌ مي‌گويد و همين‌ موجب‌ سكوتِ مردم‌ مي‌شود.
با اين‌ همه‌، ما گمان‌ مي‌كنيم‌ كه تنها‌ يك‌ ديوانه‌ كامل‌، مي‌بايد نسبت‌ به‌ توسعه‌ و مراقبت‌ اعتراض‌ كند. هر كس‌ بايد از آني‌ پيروي‌ كند كه‌ نگراني‌اش‌ تنها كمك‌ به‌ توسعه‌ ماست‌.
مجتهدان‌ ، كساني‌ كه‌ از اين‌ خدايان‌ كوچك‌ سخن‌ مي‌گويد، البته‌ »كارشناسان‌« هستند. هر كدام‌ از كلمات‌ پلاستيكي‌، آرماني‌ مي‌سازند و ما را بدان‌ تشويق‌ مي‌كنند كه‌ گمان‌ بريم‌، تنها »كارشناسان‌«، مي‌توانند ما را بدان‌ آرمان‌ برسانند، پس‌ بايد حياتمان‌ را بدانها محول‌ كنيم‌ و از حكم‌ مجتهدانِ علمي‌ پيروي‌ كنيم‌ كه‌ قوانين‌ و اصول‌ (شريعت‌) را براي‌ سلامت‌، رفاه‌ و آموزش‌ ما بنيان‌ نهاده‌اند. مردم‌ اظهارات‌ كارشناس‌ را به‌ عنوان‌ فتوي‌' مي‌گيرند. اگر كارشناسان‌ به‌ اجماعي‌ برسند كه‌ در آن‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ »خداي‌ توسعه‌« و پيشرفت‌، يك‌ روستا بايد قرباني‌ شود، چاره‌اي‌ جز پيروي‌ از حكم‌ ايشان‌ نداريم‌. مجتهدان‌، بهتر مي‌دانند.
هر كدام‌ از كلماتِ پلاستيكي‌، كلماتِ ديگر را عقب‌ مانده‌ و غير روز آمد مي‌نماياند. ما با عبادت‌ اين‌ خدايان‌، مي‌توانيم‌ مغرور باشيم‌ و دوستان‌ و همكارانمان‌ مي‌توانند درخشاني‌ برآمده‌ از فعل شايسته‌ و ادعية‌ آن‌ را در ما ببينند. كساني‌ كه‌ هنوز خداي‌ قديمي‌ را جدي‌ گرفته‌اند با عبادت‌ خدايان‌ در امتداد او، مي‌توانند خود را از حقيقتِ شرمساري‌ كه‌ بدان‌ وابسته‌ بودند، برهانند. به‌ روشني‌، بسياري‌ از مردماني‌ كه‌ هماره‌ مدعي‌ عبادت‌ مدل‌ خداي‌ قديمي‌اند، آموزه‌هاي‌ او را تحريف‌ مي‌كنند، چنان‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد او به‌ آنها مي‌گويد كه‌ بندگي‌ خدايان‌ جديد را بكنند. »مراقب‌، ارتباطات‌، مصرف‌، هويت‌، اطلاعات‌، استانداردهاي‌ زندگي‌، مديريت‌، منابع‌...«، »ذكر« به‌ حد كافي‌ معروف‌ است‌.
از آنجا كه‌ خدايان‌ پلاستيكي‌ معنايِ واحدي‌ ندارند، هر كسي‌ كه‌ بدانها باور دارد مي‌تواند آنها را در ضمن‌ معيارهايي‌ كه‌ بدانها عرضه‌ مي‌كند، درك‌ نمايد و سپس‌ آنها را گواه‌ گيرد كه‌ در خدمت‌ اصولي‌ترين‌ نيازي‌ كه‌ در هر يك‌ از نامهاي‌ خداست‌ قرار دارد، چرا كه‌ در نهايت‌، اين‌ يك‌ نيازِ خودگواه‌ است‌. ما در برابر آن‌ فقيريم‌ و بايد در خدمتش‌ باشيم‌. براي‌ هر كس‌ روشن‌ است‌ كه‌ اين‌ خدايان‌ شايستة‌ ايثارند. انسانهاي‌ ديندار مشكلي‌ در رنگِ ديني‌ بخشيدن‌ به‌ اين‌ ديكتاتورها ندارند. به‌ نام‌ اين‌ خدايان‌ پلاستيكي‌، مردمانِ خوب‌ براي‌ تبديل‌ جهان‌، بدون‌ اينكه‌ متوجه‌ شوند كه‌ در خدمت‌ بت‌هايِ دست‌ ساختة‌ باشند، گرد هم‌ مي‌آيند. بت‌هايي‌ كه‌ قرآن‌ از آنها تعبير به‌ »مصنوعِ دستان‌ شما« مي‌كند.
عناوين خدايان‌ ناحق‌ و غلط،‌ بسيار است‌، خصوصاً امروزه‌، بيش‌ از هر زمان‌ ديگري‌، خدايِ خطا در جهان‌ وجود دارد. قرآن‌ به‌ ما مي‌گويد كه‌ هر پيامبر با پيام‌ توحيد آمده‌ است‌ و خدا به‌ هر قبيله‌اي‌ پيامبري‌ ارسال‌ فرموده‌ است‌و حتي‌ اگر برخي‌ اوقات‌ مردم‌ به‌ خاطر جهل‌ و فراموشي‌ دچار شرك‌ مي‌شدندهر جامعه‌اي‌ تفسير توحيدي‌ خويش‌ را داشته‌ است‌. اما در جامعه‌ متجدد، چيزي‌ جز خدايان‌ »تكثير« وجود ندارد و اين‌ خدايان‌، بر حسب‌ تعريف‌، هيچ‌ فضايي را براي‌ »توحيد«، خالي‌ نمي‌ گذارند.
درك‌ طبيعت‌ خدايان‌ خطا، همواره‌ مركز توجه‌ علماي‌ عقلاني بوده‌ است‌ اما نمي‌تواند مورد توجه‌ علوم‌ نقلي‌ باشد. كسي‌ براساس‌ تقليد نمي‌تواند به‌ سادگي‌ »لااله‌ الاالله« را قبول‌ كند. اين‌ بيان‌ بايد با ايمان‌ حقيقي‌ شناخته‌ شود، حتي‌ اگر درك‌ آنها در حدّ كمال‌ نباشد. سنت‌ عقلي‌ اسلامي‌ اغلب‌ طبقه‌بندي‌ و شرح‌ طبقات‌ ايمان‌ را مورد بررسي‌ قرار داده‌ است‌. آنچه‌ كه‌ مسلمانها بايد بدان‌ ايمان‌ داشته‌ باشند، چيست‌؟ آنها چگونه‌ اين‌ موضوعات‌ را درك‌ مي‌كنند؟ چرا بايد بدانها ايمان‌ داشته‌ باشند؟
نخستين‌ موضوع‌ ايمان‌ اسلامي‌، خداست‌ سپس‌ فرشتگان‌، انبياء، معاد و قدر و خير و شر آن‌. در بحث‌ پيرامون‌ خدا و ساير متعلقات‌ باور، نه‌ تنها پيرامون‌ چيستي‌ آنها بحث‌ مي‌شود بلكه‌ امر مهم‌ ديگر تبيين‌»چه‌ نيستي‌« آنها است‌. آنگاه‌ كه‌ مردم‌ ندانند خدا چيست‌ و ندانند كه‌ به‌ سادگي‌ مي‌توان‌ در دام‌ عادتِ عبادت‌ خدايانِ خطا افتاد، هيچ‌ محافظي‌ در برابر كثرت‌ و تكثير دنياي‌ متجدد و تعدد خداياني‌ كه‌ روشهايِ تفكر امروزين‌ حاصل‌ آورده‌ است‌، ندارند.
آنچه‌ كه‌ در مواجهة‌ اسلام‌ معاصر با مدرنيسم‌ درخور توجه‌ است‌ آن‌ است‌ كه‌ مسلمانان‌ فاقد تمهيدات‌ عقلي‌ در مواجهه‌ و رويارويي‌ با اين‌ وضعيت‌اند.
روشنفكران‌ مسلمان‌ - بجز چند استثناي‌ محترم‌ ـ پرسشي‌ از صحت‌ خدايانِ مدرنيسم‌ نكرده‌اند.بنابراين‌ دربارة‌ بهترين‌ طريق‌ بكار گرفتن‌ ديكتاتورهاي‌ جديد بحث‌ مي‌كنند. به‌ بياني‌ ديگر، آنها در اين‌باره‌ فكر مي‌كنند كه‌ جامعه‌ اسلامي‌ بايد براي‌ پيروي‌ از استانداردهاي‌ ايجاد شده‌ توسط‌ مدرنيسم‌ و شكل‌ يافته‌ بر پاية‌ تكثير، تغيير يافته‌ و تطبيق‌ داده‌ شوند. بايد گفت‌ در دوران مدرن‌ مسلمانان‌ بسياري كاملاً به‌ دنبال‌ يافتن‌ بهترين‌ راه‌ براي‌ تطبيق‌ اسلام‌ با شرك‌ بوده‌اند.
امروزه‌ بسياري‌ از مسلمانان‌ مي‌دانند كه‌ غرب‌ هزينة‌ زيادي‌ براي‌ مدرنيسم‌ و سكولاريسم‌ پرداخته‌ است‌. آنها مي‌بينند كه‌ بحرانهاي‌ مختلف‌ اجتماعي‌ در تمام‌ جوامع‌ مدرن‌ بر پا خاسته‌ است‌ و مي‌فهمند كه‌ اين‌ بحرانها با از دست‌ دادن‌ سنت‌ ديني‌ و سقوط‌ هدايت‌هاي‌ اخلاقي‌ مرتبط‌اند. اما بسياري‌ از اين‌ مردم‌ به‌ ما مي‌گويند كه‌ اسلام‌ متفاوت‌ است‌. اسلام‌ مي‌تواند خود را با تكنولوژي‌ تطبيق‌ دهد و در حالي‌ كه‌ رهنمودهاي‌ اخلاقي‌ و معنوي‌ را حفظ‌ مي‌كند از فروپاشي‌ اجتماعي‌ غرب‌ مصون است.
به‌ بياني‌ ديگر، آنها فكر مي‌كنند كه‌ مسلمانها مي‌توانند توحيد را فراموش‌ كنند؛ و مسير تكثير را در پيش‌ گرفته‌ و از نتايج‌ منفي‌ آن‌ بري‌ باشند.
اين‌ حقيقت‌ كه‌ بسياري‌ از مسلمانان‌ چنين‌ مي‌انديشند و بي‌معنايي‌ موقعيت‌شان‌ را نمي‌شناسند نشانگر آن‌ است‌ كه‌ آنها آن‌ منظر توحيدي‌ را كه‌ به‌ تفكر اسلامي‌ جان‌ مي‌بخشيد، از دست‌ داده‌ ونمي‌توانند ارتباط‌ دروني‌ اشياء را دريابند، بنابراين‌ از ادراك‌ اينكه‌ پرستشِ خدايانِ خطا مستلزم‌ فروپاشي‌ هر گونه‌ نظمي‌ است‌، فروپاشي‌ و فسادي‌ كه‌ نه‌ تنها فرد و جامعه‌ را در بر مي‌گيرد، بلكه‌ بر جهان‌ طبيعي‌ [محيط‌ زيست] هم‌ تأثير مي‌نهد.
به‌ بياني‌ ديگر، آنگاه‌ كه‌ مردم‌ از عبادت‌ خدا، چنانكه‌ او ايشان‌ را امر به‌ عبادت‌ خود فرموده‌ است‌، سرباز زدند ديگر نمي‌توانند وظيفه‌اي‌ را كه‌ براي‌ آن‌ خلق‌ شده اند، تحقق‌ بخشند. نتيجة‌ نهايي‌ آن‌ است‌ كه‌ جهان‌ ما همواره‌ بحراني‌تر مي‌شود. آية‌ مهم‌ قرآني‌ در اين‌ باره‌ چنين‌ مي‌گويد: »فساد و پريشاني‌ به‌ كردة‌ خود مردم‌ در همة‌ خشكي‌ها و درياها پديد آمد تا ما هم‌ كيفر بعضي‌ اعمالشان‌ را به‌ آنها بچشانيم‌ شايد باز گردند«(سورة‌ 30، آية‌ 41)
وقتي‌ مردم‌ خدايان‌ تكثير را پيروي‌ كنند، فساد، تنها افزايش‌ مي‌يابد و تخريب‌ عالم‌ طبيعي‌ همچون‌ زوال‌ اجتماعي‌ سرانجام‌ آن‌ خواهد بود. فساد در نهايت‌ به‌ معناي‌ فقدان‌ اصلاح‌ است‌ و اصلاح‌، يكپارچگي‌ و وحدت‌، سلام‌، تعادل‌، نظم‌، اتفاق‌، ترتيب‌، انسجام‌ و يگانگي‌ است‌، تمام‌ اموري‌ كه‌ بر ساختة‌ توحيدند.

موانع‌ فكري‌:

دومين‌ نوع‌ از موانع‌ كه‌ سد باز شكوفايي‌ ميراث‌ عقلي‌ است‌ مي‌تواند در سطح‌ اجتماعي‌ به‌ نگرش‌ و عادات‌ ذهني‌ مسلمانان كه با دوران‌ تجدد ، تطبيق‌ يافته، توصيف‌ شود. اين‌ نگرش‌ با از دست‌ دادن‌ استقلال‌ فكري‌ و و عرفي كردن آن‌، حاصل‌ مي‌شود. من‌ داخل‌ جزئيات‌ نمي‌شوم‌. اما در مقابل‌، مي‌خواهم‌ اين‌ پيشنهاد را مطرح‌ كنم‌ كه‌ اين‌ موانع‌ مظهر حوادث‌ مختلفي‌ هستند كه‌ شناختشان‌ مشكل‌ نيست‌، مانند سياسي‌ كردن‌ اجتماع‌، يكنواخت‌ كردن‌ تفاسير از آموزه‌هاي‌ اسلامي‌ و تابعيت‌ كوركورانه‌ از برخي راهبران‌ اسلامي‌ معاصر (به‌ جايِ تقليد همراه‌ با تحقيق‌). شايد وسيع‌ترين‌ و مخرب‌ترين‌ اين‌ موانع‌، كه‌ يك‌ مانع‌ عمومي‌ است‌ آن‌ باشد كه‌ با عنوان‌ »ضديت‌ با سنت‌« شناخته‌ مي‌شود.
اگر چه‌ اسلام‌، همچون‌ ساير اديان‌، بر پايه‌ سنت‌ شناخته‌ شده‌ (جمع‌ علوم‌ نقلي‌ و ميراث‌ عقلي‌) بسياري‌ از مسلمانان‌ تعارضي‌ در باور به‌ خدايان‌ مدرنيسم‌ و قبول‌ حاكميت‌ قرآن‌ و سنت‌ نمي‌بينند. بر اين‌ مبنا، آنان‌ بايد هزار و سيصد سال‌ تاريخ‌ عقلي‌ اسلام‌ را كنار گذاشته‌ و تظاهر كنند كه‌ هيچكس‌ براي‌ فهم‌ و تفسير قرآن‌ و سنت‌ هيچ‌ نيازي‌ به‌ كمك‌ متفكران‌ بزرگ‌ گذشته‌ ندارند.
بايد در خاطر داشت‌ كه‌ اگر يك‌ اعتقاد جهاني‌ مشترك در دنياي‌ متجدد وجود داشته‌ باشد، همان‌ مخالفت‌ با سنت‌ است‌. پيامبران‌ بزرگ‌ مدرنيسم‌، دكارت‌، روسو، ماركس‌ و فرويد، از خدايان‌ متعددي‌ پيروي‌ كردند اما همه‌شان‌ موافق‌ بودند كه‌ خدايان‌ قديمي‌ ديگر هيچ‌ استفاده‌اي‌ ندارند. از منظر اسلامي‌، پيامبران‌ الهي‌ در توحيد مشتركند. در برابر، پيامبران‌ مدرنيسم‌ در مخالفت‌ با توحيد و وصول‌ به‌ تكثير مشتركند. كنار نهادن‌ وحدت‌ خدا با دعوت‌ خدايان‌ ديگر به‌ جاي‌ اوست‌.
در اصطلاحات‌ سنتي‌ اسلام‌، خدا قديم‌ است‌، همواره‌ بوده‌ است‌ و هماره‌ خواهد بود. در مدرنيسم‌، خدايان‌ جديدند. براي‌ »نو« ماندن‌، نياز به‌ تغيير يا تبديل‌ مكرر دارند. »نو« هماره‌ بر كهنه‌ كه‌ از مُد خارج‌ شده‌ است‌، و عقب‌ افتاده‌ است‌ مُرَجَّح‌ است‌. علوم‌ هماره‌ كشفيات‌ جديد مي‌سازند و تكنولوژي‌ مرتباً اختراعاتِ جديدي‌ را بر ما عرضه‌ مي‌كند و ما گمان‌ مي‌بريم‌ كه‌ بدانها نياز داريم‌. هر چيزي‌ كه‌ در مسير نو شدن‌ نباشد، مُرده به‌ نظر مي‌رسد.
يكي‌ از اسماء خداي‌ نو شدن‌، (Originality) نوآوري‌ است‌. او با مقدر كردن‌ استانداردها و مدل‌هاي‌ جديد حكم‌ مي‌راند و كشيشان‌ آن‌ در هر كجا يافت‌ مي‌شوند، به‌ ويژه‌ دامنة‌ آگهي‌ها و تلقين‌هاي‌ جمعي‌. بنابراين‌ ما مجتهدانِ مُدي‌ داريم‌ كه‌ به‌ زنان‌ مي‌گويند تا چگونه‌ لباس‌ بپوشند و چگونه‌ فتاوايشان‌ را هرساله‌ تغيير دهند. كشيشانِ نوآوري‌، همواره‌ در دنياي‌ هنر به‌ تمرين‌ حاكميت‌ مي‌پردازند يا تا به‌ صحنه‌ مي‌رسند، دانشگاه‌هاي‌ مدرن‌ را كه‌ در آن‌ بسياري‌ از اساتيد آخرين‌ روشهاي‌ عقلي‌ را اقتباس‌ مي‌كنند، فتح‌ مي‌كنند. در بسياري‌ از دانشگاههاي‌ مدرن‌، همانندِ مُدِ زنان‌، پاريس‌ حاكم‌ است‌.
بزرگترين‌ خطرِ مخالفت‌ با سنت‌ براي‌ مسلمانان‌ متجدد آن‌ است‌ كه‌ آنها اين‌ خدايان‌ را ـ همچون‌ بسياري‌ از ديگران‌ ـ بدون‌ فكر دربارة اينكه‌ آنها چه‌ انجام‌ مي‌دهند؛ قبول‌ كرده‌اند. بنابراين‌ گمان‌ مي‌كنند كه‌ مسلمانان‌ چيزي‌ براي‌ گفتن‌ دربارة‌ دورة 1300 ساله‌ اسلامي ندارند. مي‌خواهند هويت‌ اسلامي‌ خود را حفظ‌ كنند، امّا تصور مي‌كنند كه‌ تنهاانجام‌ اين‌ كار، بسنده‌ است‌ تا وفايِ خود را به‌ قرآن‌ و سنت‌ حفظ‌ كنند. بي‌دغدغه‌، تفاسير سنتي‌ قرنهاي‌ گذشته‌ را رد مي‌كنند.
باور به خدايانِ پيشرفت‌، علم‌ و توسعه‌، موجب آن شده است كه مردم‌ گمان برند كه‌ ديگر به‌ مفسران‌ بزرگ‌ نيازي‌ ندارند. به‌ ما مي‌گويند كه‌ امروزه‌ دانش‌ ما پيرامون‌ جهان‌ بسيار فراتر از معرفت‌ مردمان‌ دوران‌ قديم‌ است‌، چرا كه‌ ما »علم‌« داريم‌. كساني‌ كه‌ چنين‌ مي‌انديشند، معمولاً معرفتي‌ از علوم‌ ندارند، جز آنچه‌ را كه‌ از طريق‌ رسانه‌ها فرا گرفته‌اند و مطمئناً شناختي‌ از سنت‌ عقلي‌ اسلام‌ هم‌ ندارند. با اينكه‌ در چنين‌ مسائلي‌ تقليد بي‌معنا است‌ اما آنها مطيعانِ كور سطح‌ روشنفكري‌اند. اين‌ تقليدي‌ گزينشي‌ است‌. آنها تنها حاكميت‌ عقلي‌ »دانشمندان‌« و »كارشناسان‌« را قبول‌ خواهند كرد نه‌ انديشه‌ متفكران‌ گذشته‌ اسلام‌. اگر انيشتين‌ قائل‌ به‌ قولي‌ است‌، بايد صادق‌ باشد، اما اگر غزالي‌ يا ملاصدرا آن‌ را بگويند، »غير علمي‌« است‌، يعني‌ غلط‌ است‌.
اگر چنين‌ افرادي‌ واقعاً چيزي‌ درباب‌ ريشه‌هاي‌ عقلي‌ و پايه‌هاي‌ علم‌ و الهيات‌ داشتند بايد مي‌دانستند كه‌ »علم‌« حرفي در برابر »الهيات‌« ندارد، اما »الهيات‌« سخنان‌ بسياري‌ براي‌ »علم‌« دارد. دليل‌ آن‌ است‌ كه‌ الهيات‌، ريشه‌ در توحيد دارد و بنابراين‌ مي‌تواند از بالا به‌ پائين‌ بنگرد و ارتباطات‌ داخلي‌ همه‌ اشياء را تميز دهد. علم‌، اما ريشه‌ در »تكثير« دارد، بنابراين‌ در مرتبه‌ كثرت ـ پايين‌ترين‌ مرتبه‌ واقعيت‌ ـ گرفتار شده‌ است‌ و تنها مي‌تواند مدام‌ به‌ تشريح‌ اين‌ كثرت و باز مرتب‌ كردن‌ آن‌ بپردازد. حتي‌ هنگامي‌ كه‌ قادر به‌ يافتن‌ منظري‌ مطمئن‌ در باب‌ ارتباط‌ دروني‌ اشياء شود، توانايي‌ تشريح‌ چگونگي‌ آن‌ و هدف‌ نهايي‌ آن‌ همبستگي‌ دروني‌ را‌ ندارد. علم‌ بر حسب‌ ساختارش‌، از معرفت‌ حوزه‌هاي‌ غير قابل‌ شهود كه‌ در قرآن‌ به‌ غيب‌ تعبير شده‌ عاجز است‌. اگر علم‌ چيزي‌ براي‌ گفتن‌ در باب‌ ملائكه‌ و روح‌ نداشته‌ باشد كه‌ از آن‌ به‌ »غيب‌ مضاف‌« تعبير مي‌شود، طبيعتاً در باب‌ خدا هم‌ كه‌ »غيب‌ مطلق‌« است‌، چيزي‌ نخواهد داشت. خلاصه‌ اينكه‌، سنتِ عقلي‌ اسلام‌،ريشه‌ در علم‌ الهي‌ دارد و بنابراين‌ اغلب‌ روشهاي‌ متفاوت‌ تحصيل‌ معرفت‌ مخلوقات‌ وي‌ را داراست‌. برخلاف‌ اصول‌ مدرنيسم‌ كه‌ از»مطلق‌« بريده‌اند اينها ريشه‌ در حقيقت‌ مطلق‌ و اطمينان‌ دارند. تنها اين‌ نوع‌ از معارف‌ سنتي‌ قابليت‌ تاسيس‌ مجدد ارتباط‌ انسان‌ و آسمان‌ را دارد. بايد بگويم‌ كه‌ اساسي‌ترين‌ مشكل متفكر اسلام‌ مدرن‌ آن‌ است‌ كه‌ مسلمانان‌ گرفتار »جهل‌ مركب‌«اند. »جهل‌« نفهميدن‌ است‌. »جهل‌ مركب‌«، نشناختن‌ ناداني‌هاست‌. بسياري‌ از مسلمانان‌ معرفتي‌ نسبت‌ به‌ سنت‌ اسلامي‌ ندارد و نمي‌دانند كه‌ چگونه‌ »اسلامي‌« بيانديشند و اين‌ را نيز نمي‌دانند كه‌ بدان‌ معرفت‌ ندارند.اولين‌ مرتبه‌ رهايي‌ از جهل‌ شناخت‌ »جهل‌« است‌. وقتي‌ مردم‌ به‌ جهل‌ خود آگاه‌ شدند، مي‌تواند به‌ »طلب‌ علم‌« بشتابند، »طلبِ علمي‌« كه‌ همه‌ مي‌دانند كه‌ بر مسلمانان‌ و در واقع‌ همه‌ انسانها فريضه‌ است‌. باز شكوفايي‌ در سنت‌ عقلي‌ بدون‌ اينكه‌ افراد اين‌ مرتبه‌ را بگذرانند، به‌ هيچ‌ روي‌ واقع‌ نخواهد شد. سنت‌ با تقليد يا فعاليت‌ اجتماعي‌ احيا نمي‌شود، تنها با احساس‌ تعهد افراد در درونشان‌ و با تحقيقِ شخصي‌. دولتمردان‌ و جوامع‌ توان‌ شروع‌ حل‌ مشكل‌ را ندارند، چرا كه‌ آنها از پايان‌ اشتباه‌ شروع‌ مي‌كنند. »فهم‌« قابل‌ ابلاغ‌ نيست‌، تنها در قلب‌ توان‌ رشد دارد.
پيامبر فرموده‌ است‌ كه‌ »حكمت‌، شتر گمشدة‌ مؤمن‌ است‌، هر كجا كه‌ آن‌ را بيابد، مي‌شناسدش‌«. مردم‌ معاصر ما نمي‌دانند كه‌ »حكمت‌« چيست‌ و هنوز زود است‌ كه‌ بفهمند واقعاً بدانها متعلق‌ است‌. تا آنكه‌ اين‌ را نشناسند، نخواهند دانست‌ كه‌ »شترشان‌« گم‌ شده‌ است‌. فكر خواهند كرد كه‌ در هر صورت‌، امروزه‌ با وجود هواپيما، اتومبيل‌ و كامپيوتر كه‌ آنها را به‌ همه‌ جا مي‌برد شتر ديگر كاربردي‌ ندارد.عدم‌ معرفت‌ به اينكه‌ تنها »شتر حكمت‌« آنها را از بيابان‌ مدرنيسم‌ مي‌رهاد، يك‌ فاجعه‌ و تراژدي‌ است‌.


amir // 11:34 AM

_______________________________________

Monday, January 13, 2003


بلغارستان دروازه ورود شرق به غرب سید امیر حسین اصغری جهان کنونی را جهان اطلاعات و ارتباطات نامیده اند . در این دو رکن اصلی ،اگر رکن اول یعنی " اطلاعات " بر مبنای واقعی و علمی بنا نهاده شود ، رکن دوم یعنی "ارتباطات " نیز به عنوان امر منتج از چنان شناختی پدید خواهد آمد . با این مقدمه کوتاه نگاهی به کشور بلغارستان و برخی ظرفیت های این کشور در ارتباط با کشورمان می پردازیم . بلغارستان در جنوب شرقی بالکان واقع است . کشوری که حوادث تاریخی بسیاری را در پیشینه خود دارد . 5 قرن حاکمیت عثمانی ها ، حکومت 60 ساله کمونیست ها ، دوران های تمدنی پیشین از تراک ها و بلغار ها گرفته تا اسلاو ها هر کدام حکایت خاص خود را دارند . جمعيت 5/7 ميليون نفري بلغارستان اقوام و اديان مختلفي را در خود جاي داده است , چونان كه گفته اند اين كشور چهارراه اديان و فرهنگهاست . جاده ابريشمي است در تعامل اديان و سنن ! و چرا كه نه : در قرنها پيش اقوام گوناگون از تراكها . پچنكها , كومانها , بلغارها , اسلاوها, پوماكها گرفته تا بعدتر قزلباشها وتركهاي عثماني و كوليها . همه و همه در كشوري كوچك و سرسبز فراآمده اند و بدين سان بلغارستان شكل يافته است . اين كشور به اعتبار تجمع اديان و اقوام , متكثر است و به اعتبار ميزان جمعيت نه چندان صاحب نفوس! اما مي توان از تسامح موجود در تعامل ميان مسيحيان و مسلمانان – پس از زوال كمونيسم- دم زد . اين همراهي و همكاري گاه به برگزاري آيين هاي مشترك مي انجامد. بلغارستان , علاوه بر اينها در منطقه اي استراتژيك واقع شده كه به همين اعتبار محل توجه قدرتهاي بزرگ جهاني است . نگاهي به تئوري برخورد تمدنهاي ساموئل هانتينگتون , مبين اين ويژگي است . چنانكه وي در تئوري آينده پژوهانه خود قرن 21 را قرن تعارض تمدنها خوانده و بالكان را به عنوان يكي از مناطق داراي گسلهاي تمدني تعريف مي كند و خود مي دانيم كه در انديشه استراتژيك وي شديدترين برخوردها ميان گسل تمدني اسلام و مسيحيت روي خواهد داد , بدين لحاظ بلغارستان نيز با داشتن حدود يك ميليون مسلمان از اين تئوري خشونت زا بي نصيب نمانده است ! بلغارستان در گذشته تاريخي خود ميدان ظهور و بروز تمدن مسيحي و اسلامي بوده است . موقعيت ژئوپلتيك آن براي سلاطين عثماني , به منزله دروازه ورود به اروپا بوده است و به همين دليل بلغارستان به مدت 5 قرن تحت سلطه امپراطوري عثماني بودتا اينكه در آغاز قرن بيستم با تضعيف امپراطوري و با كمك روسيه استقلال خود را باز يافت . پس از چند دهه از آغاز قرن بيستم , شبه جزيزه بالكان شعله هاي دو جنگ جهاني را در خود حس كرد . در آن زمان بلغارستان جزو متفقين بود.در همان زمان و در اوايل دهه 1940 نيروهاي سوسياليست به كمك اتحاد جماهير شوروي سابق در بلغارستان قدرت را به دست گرفتند و اين كشور تا سال 1989 همچنان در كسوت كشوري كمونيست بود . دوران كمونيسم , با رياست جمهوري پرقدرت " تئودور ژيوكف " بلاياي بسياري را بر سر دين و فرهنگ مردم بلغار و اقليت ها آورد . حركت سياسي حزب كمونيسم براي نفي هر گونه دين باوري , ريشه كن كردن هويت ديني , فرهنگي اقليت ها , ممنوع كردن زبان اقليت ها از اين دست اقدامات بود . اين پروژه سياسي در قالب حركتي تحت عنوان " عمليات احيا " Revival process ! و به منظور يك دست ساختن قوم بلغاري صورت مي كرفت اما با تغيير مسير تاريخي بلغارستان در سال 1989 و ظهور دولت دموكراتيك در اين كشور , فضا تغيير يافت و اقليت ها , اديان و زبان ها توانستند به جسم خود جاني تازه ببخشند. اکنون بلغارستان دوران گذر از کمونیسم به دموکراسی را طی می کند و در مجموع پس از سالهای 1989 تا کنون تجربه های متفاوتی از ساختار های سیاسی را داشته است.دولت کنونی بلغارستان محصول گرایش و آرایش سیاسی جدیدی دراین کشور است . پس از اینکه نیروهای لیبرال دموکرات به رهبری آقای کاستف نتوانستند شعار های خود را عملی سازند ؛ درست دو ماه پیش از انتخابات پارلمانی سال 2001 بلغارستان شاهزاده سابق این کشور آقای سیمیون دست به تاسیس جنبشی جدید با عنوان جنبش ملی سیمیون زد . این جنبش بر خلاف حزب حاکم سابق علاوه بر تاکید بر مولفه های ملی بلغاری به گرایش های شرقی علاوه بر گرایش های غربی در عرصه سیاست خارجی نیز توجه می کرد .همه اینها باعث شد تا این حزب در طی مدت دو ماه از تاسیس خود آرای بسیاری از شهروندان بلغاری را به خود جلب کند. در نتیجه به دست آوردن اکثریت پارلمانی بر حسب قوانین بلغارستان رییس این جنبش آقای سیمیون به سمت نخست وزیری بلغارستان نایل شد و آقای اگنیان گرجیکف که اکنون در راس هیات بلند پایه بلغاری وارد کشور مان شده است ، به عنوان رییس مجلس ملی بلغار برگزیده شد . مجلس ملي ساختار قدرتمند قانوني دارد و 250 نماينده آن توسط مردم براي 4 سال انتخاب مي شوند . اصل 65 قانون اساسي بلغارستان در باره شرايط نمايندگي مي گويد: تمام كسانيكه داراي تابعيت بلغاري اند و تابعيت كشور ديگري را نپذيرفته اند و بيش از 21 سال دارند و تحت تعقيب نيستند و يا در زندان بسر نمي برند ، مي توانند بعنوان نماينده مجلس انتخاب شوند. همچنين در اصل 69اين قانون آمده است: نماينده مجلس را بخاطر بيان عقيده و راي نمي توان تحت تعقيب قرار داد . اكثريت مجلس اينك در اختيار حزب ( جنبش ملي سيميون دوم «ن د ب س» ) است و معاونين آن از همه جناحهاي موجود در آن و طبق سهميه انتخاب مي شوند . همچنین در اصل 84 قانون اساسي در باره وظايف مجلس ملي آمده است: 1 – قوانين را طرح ميكند ، تغيير مي دهد ، تكميل مي نمايد، تصويب مي كند . 2 – بودجه دولت و گزارش مربوط به آنرا مي پذيرد . 3 – ماليات ها و عوارض دولتي را تعيين و ميزان آنرا معين مي نمايد . 4 – تاريخ انتخاب رئيس جمهوري كشور را معلوم و اعلام مي كند . 5 – در باره لزوم و انجام همه پرسي ( رفراندم) تصميم مي گيرد و تاريخ آنرا اعلام مي دارد . 6 – نخست وزير را انتخاب و يا معزول ميكند و با پيشنهاد آن ، نخست وزير. وزيران خود را تغيير مي دهد . 7 – بنا بر پيشنهاد نخست وزير با تشكيل ، تغيير و يا تعطيل وزارتخانه ها موافقت مي ورزد . 8 – رئيس بانك ملي و سازمانهاي ديگر دولتي را انتخاب و يا بركنار مي نمايد. 9 – موافقت خويش را با عقد قرارداد دريافت وام از جانب دولت اعلام مي دارد . 10 – در باره اعلام جنگ و عقد قرارداد صلح تصميم مي گيرد . 11 – نظر موافق و يا مخالف خويش را در مورد اعزام نيروهاي مسلح كشور بخارج از خاك بلغارستان و يا پذيرش سربازان خارجي را در خاك كشور و يا عبور از آن بيان مي دارد . 12 – با پيشنهاد رئيس جمهوري و يا شوراي وزيران در سراسر بلغارستان و يا بخشي از آن حالت فوق العاده و يا جنگ اعلام ميكند . 13 – فرمان عفو صادر مي نمايد . 14 – مدال و جوايزرا تعيين و تصويب مي كند . 15 – تعطيلات رسمي را اعلام مي دارد . روابط سياسي بلغارستان باج.ا.ايران روابط سياسي دو كشور به بيش از 100 سال يعني سال 1276 ه.ش. و 1897 ميلادي مي رسد .پيش از پيروزي انقلاب اسلامي ايران ، بنا به دلايل خاص سياسي ، روابط با بلغارستان در سطح بالايي وجود داشت و مقامات عالي دو كشور سفر هاي متقابلي را در جهت توسعه مناسبات انجام مي دادند . بلغارستان از اولين كشور هايي بود كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، جمهوري اسلامي ايران را به رسميت شناخت و روابط خود را در همه زمينه ها گسترش داد . ضرورت هاي دوران دفاع مقدس در تهيه مهمات نيز عاملي در گسترش روابط اقتصادي بود . پس ازشكست كمونيسم وروي كار آمدن دولت هاي زودگذر بالاخره تنها دولت ايوان كاستف (از نیروهای لیبرال دموکرات ) بود كه توانست چهار سال در قدرت بماند . اين دولت نيز ، با منش ليبرالي خود به شدت غربگرا و گريزان از شرق بود . به همين رو ي، روابط بين دو كشور نيز در ابتداي امر چندان مطلوب نبود . سفر آقاي حبيبي معاون اول رييس جمهوري كشورمان در سال 1374 در راس يك هيات بلند پايه سياسي و اقتصادي به بلغارستان نقطه عطفي در روابط دو كشور بعد از پيروزي انقلاب اسلامي بود كه طي آن 29 توافقنامه سياسي ، اقتصادي و فرهنگي امضاء شد . آقاي گلا واناكف معاون وزير خارجه بلغارستان در سال 1375 به تهران سفر نمود . انجمن دوستي پارلماني دو كشور در سال 76 تشكيل و به دنبال آن هيات بلغاري به سر پرستي معاون مجلس ملي اين كشور به همراه رئيس انجمن دوستي و دو نماينده به تهران سفر نمودند. روابط دو کشور در سالهای اخیر- از سال 1379- جهش قابل توجهی را تجربه کرده است . تلاشهای سفارت کشورمان در بسط این روابط قابل توجه است . در آن سال 1379 همچنين معاون وزير خارجه جديد – آقاي رايكف به ايران آمد و پس از آن سفر بالاترين سطح هيات ايراني به بلغارستان شكل گرفت كه در آن آقاي كروبي رياست محترم مجلس در راس يك هيات بلند پايه سياسي – اقتصادي ، پارلماني به صوفيا سفر نمود . در اين سفر علاوه برتعدادي از نمايندگان مجلس و گروه دوستي پارلماني ،‌ وزراي بازرگاني ، فرهنگ ، تحقيقات و فن آوري و راه ترابري و معاونين آنها هم چنين معاون كنسولي وزارت خارجه حضور داشتند . در اين سفر گفتگو هايي با رياست جمهوري بلغارستان ، رياست مجلس ، نخست وزير ، گروه دوستي پارلماني ، وزراي مربوطه انجام و 12 قرارداد تجاري و فني به امضاء طرفين رسيد . اين سفر ، موجب گسترش و ارتقاء سطح روابط في ما بين گرديد . لازم به ذكر است كه اين اولين سفر يك هيات بلندپايه ايراني پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سطح رئيس قوه ، به منطقه حساس و استراتژيك بالكان مي باشد . همچنين سفر وزير امور خارجه و وزير آموزش عالي بلغارستان از دولت جنبش ملي سیمیون در سال 1380 به تهران گسترش كمي و كيفي روابط فيما بين را نشان مي دهد . اکنون نیز با سفر ریاست مجلس بلغارستان و نظر به ساختار آتی این کشور در اتحادیه اروپا و ناتو روند رو به گسترش این روابط قابل پیش بینی است . هر چند که به نظر نویسنده علاوه بر مسائل روبنایی سیاسی در ساختار روابط ؛ مبانی خاص دیگری به عنوان زیربنای روابط دو طرفه در نظر گرفته می شوند که از آنها می توان به عنوان اشتراکات فرهنگی و تاریخی نام برد . وجود بقایای برخی از آثار باستانی در بلغارستان که شباهت های ساختاری خاصی با برخی آثار باستانی ایرانی دارند و از سوی دیگر حضور نزدیک به یک میلیون مسلمان سنی و شیعی در این کشور قابل توجه است .
amir // 11:38 PM

_______________________________________


This site is powered by Blogger because Blogger rocks!









مقالات و تحقیقات نوشته سید امیر حسین اصغری

Favorite Links:
philosophy for children
Home Hage
All about BG in farsi
Hamed Banaei

* Send email

Archives: